تبليغاتX
خانه سیاه
شعرهايي از ....

خواب

 

              اسماعیل خوئی- آمریکا

شگفتا

دیشب، در خوابِ من

خواننده جوان و بسیار خوش چهره ای

گیتار می زد و ترانه ای می خواند که

این بند ار آن در یادم مانده است

یکی شون دیوارارو

تا آسمون کج می بینه

یکی شون آب و ماهی رو

با همدیگه لج می بینه

یعنی چه؟

 

به من گفته اند

                      حافظ موسوی- ایران

به من گفته اند هیچ نگویم

نه از آبشاری که حلقه بر حریر فرو می ریزد

نه از دو پرنده ی پنهان

-که لابد پرنده نیست-

که در لانه هایشان قرار نمی گیرند

 

گمان می کنم حالا دیگر تمام دنیا فهمیده است

سرگردانی من و باد را

در خیابان های بی بهار

که همه ی راه ها را به روی ما بسته اند

 

باد شاید گاهی

راهی به لانه ی پرنده ای بجوید و

قرار بگیرد

به من اما گفته اند هیچ نگویم

نه از پزنده

نه از باد

وتنها به خیابان های سیاه و سفید فکر کنم

و مثل روح پریشانی

در عکس های قدیمی قدم بزنم

 

چرا نمب فهمید؟!

«مردی که از کنار درختان خیس می گذرد

مردی که رشته های آبی رگ هایش

مانند مارهای از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند*» من نیستم

من زنده ام

و دلم می خواهد

از هر کجای خیابان

به عکس های رنگی داخل شوم

و سرم را

هر کجا که خواستم....

نمی گویم.

 

*فروغ فرخ زاد

 

 

من یاد می گیرم

 

                  شهلاپور- آلمان

 

در خلوت خویش

به شیفتگی قویی می اندیشم

که وفای عشقِ ابدی را

در سایبان غروب دریا

مانند شعری لطیف

به قوی دیگری نثار می کند.

*

من یاد می گیرم

با لحظه های کوچکِ مثور

- که بزرگ هستند-

می توان جهان را روشن کرد

*

از رسالت

طلوعِ خوبی ها،

کاج ها پر می کشند

جغدها حرف می زنن

*

از ابتدا تا انتهای زندگیِ قوها،

و کاج ها

من یاد می گیرم

*

در هوشیاری درون،

هرمِ یک چشمِ آگاه را

رسم می کنم.

*

من دوباره

و دوباره   یاد می گیرم.

 

ترس ارغوانی ست

                     مهناز طالبی طاری- آلمان

 

آن جا که امتدادِ باریکه راه بلند

مرز می کشد

تا نقطه ی دور، در بی نهایتِ دشت

تَرسَت را برای همیشه می فهمم!

 

نَخل کوچکم که به خاکِ کلدان می کند اعتماد

مکثی می شود انگار در مسیر نگاهِ منتظرم

 

پنجره را باز می کنم- تا آگاهی خاک

در پاکی مُعلق خاطری آزُرده- زمهریر

خمیازه های طولانی را مکرر کند در انتظار

 

ترس اغوانی ست

 

تا قیچی باغبان قیر شب را از هم دَرَد

علف های سبز راه تا افق

به سیاهی می زنند

 

فرامرز یلمانی: بی کتاب تو جهان تنهاتر شد

 

                              فرامرز سلیمانی- امریکا

 

فردا جهان چپشمان غمنینش را می گشاید

و بی تو چشمان جهان در ماه و مه می خوابد

و پاییز گشتی پر غرور می زند و باز می گردد

و در باد می گردد

و در باد پای می کوبد

حال عکس های توی کتاب ها رنگ می بازد

و کتاب تو

فردای جهان را

پیش چشمان غمینش

می بندد

 

و سایه های تو در بی سایه های تو خیمه می زند و خیمه می شود

بی توان و توش و همسایه

و بی وبا و باد و سایه و جهان و تنها و

تن های آواره و بی تن و تن

چه تلخ است آسیب باد

و بی کتاب تو تنهایی جهان تنهاتر می شود

 

                                              واشینگتن پاییز 1384/2005

 

 

 اولین درس آزادی

 

                 مجید نفیسی- امریکا

 

نه لقب های قدیمی را می خواهم

نه عناوین تازه را

مرا با همان نام آشنای همیشگی

صدا کنید

 

انسانم من

انسان دیروز و امروز

انسان امروز و فردا

 

در چشمانم

ستارگان رنگ می بازند

و از سر انگشتانم

سپیده دمان سر می زند

در لبخندم کودکی به دنیا می آید

و از قلبم خونی سرخ بخار می شود

 

من خدای خویشتنم و با این همه

خود را روباهی عابد می دیدم

با دمی چرکین حلقه بر سر

 

من مادر آفرینشم و با این همه

خود را مهره ای هرز می دیدم

در ماشین عبوس و زنگ زده ی تاریخ

 

بر می خیزم و از مهتابی خاموش

به درختان مرده در زمستان می نگرم

خود را در دستباف پشمین مرجان

خواهر زاده ی زندانی ام سخت می پیچم

تا اولین درس آزادی را

به طبیعت و تاریخ داده باشم.

                       22 دسامبر 1985

 

 

 

چرا دهانم بی واژه ای می سوزد؟

 

                 علی طبیب زاده- امریکا

اقیانوسی

مرا دوباره زایید

با وحشت

 

موهای آبی ام را

بر شانه های طلایی باد چا گذاشت

و من،

رؤیای دوازده مرد اساطیری شدم

که قصه های کودکی شان

به ورق آخر نرسید هرگز

 

ناگاه

شاه شطرنجی شدم

که بر صفحه ی شهامت خویش

افسرده سرنگون می شد

و هزاران مژه های نوازشگر را

در خلوت رؤیایش، حتا

به جا نمی آورد

 

هم چون انسانی دیگر اما

برای قتل روزها

به شعرهای سبز آبی ام پناه می برم

چه دیگر

شعرهای طلایی تو

در گنجه ی سکوتم به شک نشسته اند

و زمین از سپیدی تو

خواب می نوشد.

 

بر این اندیشه ام

که چشم های تو

در حفره ی سر من چکار می کند،

که دنیا را گاهی زیبا می بینم؟

 

مهربان،

بدان که اینجا

تنها صدایی که نمی آید

صدای سکوت است

و هنوز

خنده های شب پوش

مرا می هراسانند

....

دل لرزه ها را که می شناسی؟

همهمه های توخالی هم

و جای نبودن ها...؟

آه، این دیگر تازگی دارد

که نمی دانم چرا

دهانم،

بی واژه ای می سوزد؟

 

 

شعری ار روشنک بیگناه

 

دستان باز کاج

در ساقه های صنوبر

روزنه ای میان

طپشی مبهم

طرح تند قدم های کودکی

می شود

با کوله پشتی اش

یک ساعت بعد از گذشتن یک ماشین

از این خیابان

سه ساعت مانده به وزش منجمد باد

 و سرگردانی اش

تا دو میدان پایین تر.

 

 

ناخن نگاری- یک

 

                  زیبا کرباسی- انگلیس

 

اگر این زن همین پنجره ست

پس آن که باز و بسته می کندش کیست

با این که از آن بیرون زل می زند چه می کند

یا آن که پرده تازه می کندش چه می خواهد

تا همین زن که بی پرده خود را ناگهان از آن پرت می کند

                                                                        ژوئن 2004

2 نوشته شده در  Wed 9 Jul 2008ساعت 1:19 PM  توسط پژمان   | 

مقدمه را فراموش مي کنيم!‏
نسرين الماسی   

‏"یعنی با همين وقاحت گفت! بدون هيچ مقدمه ای؟"‏
نگاه ماتش را به چشمان از تعجب گرد شده شبنم دوخت و گفت "من اين طور استنباط کردم. حرف هايش همين معنی رو مي ‏داد."‏
شبنم کج خلق و عصبانی از جايش پريد و گفت "یعنی چی استنباط کردم؟ آخه بالاخره گفت یا نگفت؟
نگاه گيج شهلا روی چشمان گرد شبنم نماند.‏
سرتا پايش خيس شد. سرما فلجش کرد. نه دست و پايش که مغزش را. وسط راه شروع شد. اين اواخر ديگر زمان و مکان نداشت ‏هر جايی و هر زمانی با جرقه ای آتش خشم شان شعله مي کشيد. از ترس اين که نتواند  تحمل کند و خودش را از ماشين پرت ‏کند بيرون، پشت چراغ قرمز از ماشين پريد پائين. ‏
در خانه را که باز کرد از تصوير مچاله و آبچکان خود در آينه روبروی در وحشت کرد. تنها چيزی که در صورتش پيدا بود دو نگاه ‏مات و لبهای سفيد  بی خون بود. سرما مچاله اش کرد یا کلمات درشت که همچون باران سنگ بر سرورويش ريخته بود؟ اين همه ‏نفرت و بيزاری را تجربه نکرده بود. حس لزج نفرت تمام تنش را پوشانده بود. يک راست به طرف حمام رفت آب داغ را باز کرد و ‏سيخ ايستاد زير دوش. بايد خود را حسابی مي شست. بايد حس نفرت را با آب و صابون از تنش پاک مي کرد. وقتی قالب صابون را ‏به تنش ماليد متوجه شد تنها پالتويش را از تن درآورده. لباس هايش را دانه دانه درآورد و با قالب صابون افتاد به جان تنش تا ‏پاکش کند محوش کند اما نمي شد. حس لزج از سوراخ های پوستش سر خورده بود رفته بود تا رسيده بود به مغز استخوان. ‏وحشت هشيارش کرد. هشياری کامل. مغزش به هر طرفی مي پريد تا اين حس مرگ را از او دور کند. اگر نتواند اين حس را از خود ‏جدا کند چه کند؟ وحشت مرگ به رعشه انداختش. صدای  بهم خوردن دندانهايش گوش را مي خراشاند. سرگيجه امانش را بريد. ‏دل و روده اش بهم پيچيد. نفسش گرفت. دهانش را باز کرد تا شايد راه نفسش باز شود. خم شد به شکمش چنگ انداخت. مي ‏خواست دستش را توی شکمش فرو کند و آن حس لزج و چسبناک را از روی دل و روده اش بکند بريزد بيرون. مثل حيوانی که در ‏بند افتاده باشد زوزه مي کشيد و پيچ و تاب مي خورد. فضای حمام تنگ و تنگ تر مي شد. هيچ هوايی نبود. دوباره به شکمش ‏چنگ انداخت و دهنش را باز کرد. آنقدرعق زد که بی حال افتاد کف حمام. ‏
بي هوش شد يا خوابش برد.‏
با دردی که مغز استخوانش را مي ترکاند چشم باز کرد.  گردنش زير سرش تاب خورده بود. درد کمکش کرد تا از کف حمام بلند ‏شود. با هر جان کندنی بود خود را به اتاق مهمان که حالا مدتها بود اتاق او شده بود رساند و با حوله زير پتو خزيد. ‏
بي هوش شد يا خوابش برد. ‏
با درد چشم هايش را باز کرد. تنش کوفته بود. استخوان هايش درد مي کرد. زمان و مکان را از دست داده بود. همه جا تاريک بود. ‏کليد چراغ بالای سرش را زد. گيج و منگ به ساعت ديواری نگاه کرد. شب از نيمه گذشته بود. صدای خروپف حميد سکوت را  ‏شکست. دوباره حس لزج نفرت سربرآورد. از يادآوری ساعت های گذشته تنش داغ شد. "کی رسيده بود خانه، زودتر از او يا بعد از ‏او؟" دوست نداشت حال نزارش را ببيند. همه چيزش را در طبق اخلاص گذاشته بود. نمي خواست اين يکی را نيز بذل و بخشش ‏کند. ديگر به هيچ قيمتی حاضر نبود غرورش را به معامله بگذارد.‏
اشک هايش  جاری شد.‏
با صدای زنگ ساعت از خواب پريد. وقتی از تخت پائين آمد پايش به ورق کاغذی گير کرد. خم شد برش داشت. خيس خورده و ‏چروک بود. بالای صفحه نوشته شده بود"تاريخ مصرف"  سر سطر نوشته شده بود: "گفت برو. تاريخ مصرفم تمام شده بود. پيش از ‏اين ها ،خيلی خيلی دورها را مي گويم، دقيق تر بگويم از 20 سال پيش را مي گويم، همان موقع که تاريخ مصرف دار شدم، هر چند ‏صباحی تاريخم منقضی مي شد بعد تندی مي رفتم و تمديدش مي کردم. کجا؟ توی آشپزخانه،  توی رختخواب،  لابلای پيراهن ‏های اطوکشيده که مرتب چيده بودم شان توی کمد، لای ادکلن های خوش بو. و بعد که تاريخ مصرفم تمديد مي شد برمي گشتم."  ‏
اين چی بود؟ دست خط خودش بود ولی يادش نمي آمد که آن را او نوشته باشد. کي نوشته بود؟ هر چه بيشتر به مغزش فشار ‏آورد کمتر به خاطرآورد. اما حسی  دور و گم مي گفت که خيس خوردگی کاغذ حاصل  اشک هایش  است. فقط همين. به ياد نمي ‏آورد کی دست به قلم برده و اين سطرها را نوشته است. کاغذ را تا کرد گذاشت توی کمد بالای سرش.‏
دم در حمام سينه به سينه حميد شد. نگاهش را دزديد. حميد آرام  و پوزش خواه گفت صبح به خير. پيش از آن که اشک هايش ‏سرازير شود در حمام را پشت سرش بست. يادش نمي آيد چند صد بار ديگر حميد پوزش خواه و آرام گفته بود صبح بخير، شب به ‏خير، سلام، چيزی گفتی، مي خوای چيزی برات بيارم، آب مي خوای، مي خوای من غذا درست کنم، خسته ای، چه فيلمی دوست ‏داری بگيرم، يه آبجو برات باز کنم، راستی کدوم چيپس رو دوست داشتی؟ و خانه پر شده بود از پاکت های بزرگ و کوچک و ‏رنگارنگ چيپس.‏

يادش نمي آيد در گذر کدام کار و برنامه و رفت و آمد و شتاب و مسئوليت  بود که بالاخره لحن پوزش خواه حميد راه نفس آن ‏حس لزج و زشت را گرفت و او را از روی تن و جان شهلا پس زد. نياز شهلا به خوش باوری بود یا پوزش خواهی صميمانه حميد، يا ‏هر دو، که آن تجربه دردناک به صندوقخانه ذهن پس رانده شد و در آن مهر و موم. و آنقدر در اين کار افراط شد که حتی گاهی ‏شهلا خود را متهم مي کرد که آن شب ساخته ذهن است و کابوس.‏
آن دو به همه چيز و همه کس مي توانستند اين را بقبولانند مگر به رابطه بين خودشان. چيزی خراب شد. چيزی خرد و خاکشير ‏شد و رابطه شان بهتر از هر دوی  آنها اين را مي دانست که ترميم شدنی نيست. مثل مهر داغی که بر پيشانی بخورد حک شده بود. ‏ثبت شده بود و نمي شد نديدش. مي شد استتارش کرد،  مي شد به تعويق انداختش، اما نمی شد نباشد. نمی شد واقعيت نداشته ‏باشد. داشت و همين داشتن ديواری نامرئي اما محکم بين رابطه شان علم کرده بود. هر قدر تلاش مي کردند اين ديوار را کنار بزنند ‏و تن و جان يک ديگر را دوباره لمس کنند نمي شد. دستشان به سنگ و شيشه و آهن، وحتی ابريشم ميخورد اما تن و جان نبود. ‏بی واسطه و خالص نبود. چيزی زشت و لزج، سمج و سخت آن وسط مثل کرم مي لوليد. هر چند نامرئي، مي لوليد.‏
‏ "حرف بزن  داری منو مي ترسونی  چرا اين جوری ماتت برده؟" شبنم  بود که روبرويش ايستاده بود و او را تکان مي داد.  شهلا ‏نگاه ماتش را به دهان شبنم دوخت:‏
‏" یعنی با همين وقاحت گفت برو! بعد از اين همه سال، بعد ازاين همه خون دل، چشمت کور يادته چندهزار بار گفتم اينقده قاقا ‏به ليلی ش نذار، همه شون سروته يه کرباسن، يادته خانم عاشق پيشه" و گريه امانش را بريد. خاطرات تلخ خودش داغدارش  کرده ‏بود. چند لحظه ای هق هق کرد و بعد که نگاهش به نگاه مات شهلا افتاد خودش را جمع و جور کرد نفس عميقی کشيد و گفت ‏‏"آخه دق مرگم کردی دختر، ده بار نزديک بود توی راه تصادف کنم. خب بگو چی شد؟ یعنی چی  که اين طور استنباط  کردی؟" ‏
نگاه مات شهلا ناگهان هوشيار شد و جرقه ای زد. به سرعت به اتاق مهمان که حالا ديگر اتاق خودش بود رفت و از توی کمد ‏بالای سرش کاغذ خيس خورده و چروک را که بر بالايش نوشته شده بود "تاريخ مصرف" برداشت. دست خط خودش بود. آن موقع ‏يادش نيامده بود که کی آن را نوشته ولی حالا مثل روز برايش آشکار بود که آن را همان شب کذايی باران نفرت نوشته است. حس ‏لزج نفرت دروغ نبود. وهم  و خيال نبود. واقعی واقعی بود. زوزه ها  عق زدن ها  چنگ به شکم انداختن ها کابوس نبود واقعی بود. ‏واقعی تر از آن بود که بشود با پوزش خواهی صميمانه و یا نياز به خوش باوری  و يا کار و مسئوليت و هزار ريسمان و طناب آويزان ‏شو و حاشا کن خود را به نفهمی زد. همه چيز شفاف و روشن همان جلو ايستاد.  حالا مي فهميد چرا هيچ وقت نمي شود. چرا اين ‏قدر سخت مي گذرد.‏
ديوار قطوری که که او به شب باران نفرت نسبتش مي داد پيش از اين ساخته شده بود. هميشه بود گيرم ظريف و نامرئي. در واقع ‏از همان روزی که تاريخ مصرف دار شد اين ديوار بود.‏
نگاه هشيارش را به چشم های گرد شبنم  دوخت و گفت: " چشمهاتو اينقده گرد نکن  انگار که از کره مريخ اومدی و نمی فهمی ‏دنيا دست کيه. آره به همين سادگی." ‏
nasrin@shahrvand.com

منبع سايت آرش
2 نوشته شده در  Wed 9 Jul 2008ساعت 1:15 PM  توسط پژمان   | 

خانه

از من نپرس خونم کجاست ،  تو اون همه ویرونه

 

ای هم قبیله چی بگم ، قبیله سرگردونه

 

 

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد

 

من اگر ما نشوم تنهایم ، تو اگر ما نشوی خویشتنی

 

از کجا که من و تو  شور یکپارچگی را باز در شهر بر پا نکنیم

 

از کجا که من و تو مشت رسوایان ؟ را وا نکنیم

 

من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی  همه بر میخیزند

 

من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟ چه کسی با دشمن بستیزد ؟

2 نوشته شده در  Mon 5 May 2008ساعت 8:5 PM  توسط پژمان   | 

فرمانده چگوارا

مردم را درياب! هرگز سازش مکن!

آري، کساني که سازش نمي کنند

 مي ميرند، اما مرگشان عين حيات

 و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري

، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد

 بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي.

 گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت

 و از عمل تو شليک خواهد شد. تو

همان اندازه مفيد هستي که من هستم

. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک

 هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که

 تو را قرباني خواهند کرد!»

2 نوشته شده در  Sun 10 Feb 2008ساعت 2:53 PM  توسط پژمان   | 

خانه ما .....

حیاط خانه ما حوض ندارد. فقط یک درخت بزرگ دارد. توی یک باغچه ای که خیلی بزرگ است ولی همش خاک است و گل و بته ندارد، دو تا شیرآب هم روی یک سکو برای شستشو است. وسط حیاط کنار شیر آب دستشویی است، زن های خانه به آن می گویند دستشویی ولی مرد ها به آن مستراب می گویند، من خیلی از دستشویی خانه امان بدم می آید چون در ندارد، پرده دارد، همه ش فکر می کنم یک کسی از لای پرده مرا نگاه می کند، همش باید مواظب باشم، صدای پا نیاید و اگه صدای پا بیاید من فقط می گویم اینجا کسی است ولی بزرگتر ها صدایی از خودشان در می آورند که من خیلی بدم می آید .

 

حیاط خانه ما هشت اتاق دارد که در هر اتاق یک خانواده زندگی می کنند. اکثریت آن ها باربرند. یا با چرخ یا روی کول. بیشتر مردها وپسر بزرگها سرکار می روند و تا شب خانه نمی آیند که اگر زنها خواستند توی حیاط ظرف و لباس بشویند راحت باشند. فقط رحیم برادر مونس همه اش توی خانه است یعنی همه ش توی کوچه هست  وقت و بی وقت می آید و می رود. رحیم و مونس باهم خواهر و برادرند و با هم زندگی می کنند. مونس هفده ساله است یعنی خودش می گوید هفده ساله است ولی قیافه اش مثل زنهاست. لهجه تهرانی دارد. مونس به ما نگفته ولی یک بار رحیم در جواب این که به او گفتم تو چرا مدرسه نمی روی گفت: ماشناسنامه نداریم و نتوانستیم به مدرسه برویم. مثل این که راست می گوید چون آن موقع ها هر وقت پیش مونس می رفتم که به من دیکته بگوید اومی گفت: من عینک ندارم و نمی توانم به تو دیکته بگویم.

 

مونس از خیلی وقت پیش کار می کرد و خرج خود و برادر و مادر پیرشان را می داد. زمانی که مادرش زنده بود مونس صبح تا غروب می رفت سرکار ولی از وقتی مادرشان مردشبها کار می کند، تازگیها هم یک کمی وضعشان خوب شده، مونس اتاق هاشو دو تا کرده، یکیش محل کار مونس و یکی دیگر برای برادرش، نمی دونم از کی رفت سرکار، چه کاری و کجا، فقط هر وقت بهش می گفتیم تلفن محل کارتو بده آخه نکنه یه وقت حال مادرت بد بشه یا برای برادرت مشکلی پیش بیاید می گفت عیب ندارد شب می آیم می فهمم. وقتی مادرش مرد صبح بود و تا شب نتوانستیم بهش خبر بدهیم.

مونس بعد از مرگ مادرش چند وقتی روزها کارکرد ولی بعد از این که اتاقهایشان دو تا شد دیگه کارش را آورد خانه. روزها تو حیاط می گشت، همیشه یک گوشه حیاط می نشست و فکر می کرد. فکر هاش خیلی قشنگ بودند. می گفت تواتاقشون مبل تختشو دارد، می گفت یخچالشون دودره است و یخ هم می سازد، می گفت موکت اتاقشون عکس های عروسکی دارد و سفید است. می گفت عروسکهایی که مادرش زمان بچگی برایش خریده خیلی بزرگند و آنقدر زیادندکه نمی داند آن ها را چه کند. همه را روی کمد های اتاق چیده. می گفت رحیم می رود بیرون و با لباسهای کثیف می آید روی موکتهای سفید و آن ها را کثیف می کند. می گفت روی دیوار اتاقشان رنگین کمان کشیده. می گفت خودش را رنگ کرده آخر نقاشی کردن را خیلی دوست دارد. نمی دانم چرا مونس فکر نمی کرد خب ما اتاقاشو دیدیم می دونیم که این چیزهایی که می گوید هیچ کدامشان توی اتاقشان نیست، اما آنقدر که فکرهاش قشنگ بودند مابه رویش نمی آوردیم. من از قسمت عروسکهای فکرش خیلی خوشم می آمد و بهش میگفتم از عروسکهای اتاقت بگو. مردهای خانه  می گفتند که مونس دیوانه است و به مادر هامون می گفتند که نگذارند ما با او بگردیم اما ما این طور فکر نمی کردیم. فکر نمی کنم که زنها هم این طور فکر کنند.

 

از وقتی مادر مونس و رحیم مرد خیلی ها به دیدن مونس می آیند. شبها هم می ایند. خودش می گوید این ها همه دایی هایش هستند. شب ها می آیند که ما تنها نباشیم. اما نمی دانم که این دایی هایش وقتی مادرشان زنده بود یا مرد چرا نیامدند به آن ها سربزنند. دایی هایش هم اصلا شکل هم نیستند. اکثرشون هم نصف شبها می روند یعنی همسایه های می گویند نصف شبها می روند. من که نمی فهمم. نمی دانم چرا چند دفعه همسایه ها خواستند که مونس ازین جا بلند شود اما بلند نشد. می گویند به صاحبخانه پول خوب می دهد، صاحبخانه کاریش ندارد.

 

همسایه ها به مونس می گویند خوب رحیم را بفرست سرکار هم سرگرم می شود و هم از توکوچه و محل جمع می شود اما مونس می گوید: خب نمی ره چکارش کنم. همسایه ها می گویند که پسرهای بزرگ همیشه رحیم را با خودشان به این طرف و آن طرف می برند.

 

همسایه دیگر ما لاله و مادرش هستند که در یکی از اتاقها زندگی می کنند، اتاقشان خیلی پله می خورد و به پایین می رود. من هر بار می خواهم به اتاق آن ها بروم می ترسم از پله ها بیفتم. لاله هم به مدرسه نمی رود چون شناسنامه ندارد. مادرش می گوید خانه های مردم کار می کند. خیلی شب ها برای لاله غذا ولباس می آورد اما همسایه ها می گویند مادر لاله سرخیابان ...گدایی می کند.

 

آقا تقی همسایه راه پله است: بعضی مواقع پلاستیک های سیاهی به لاله می دهد تا لاله برایش جایی ببرد. لاله هم می برد و هیچ موقع تویش را نگاه نمی کند چون از اقا تقی می ترسد. مادرش هم از آقا تقی می ترسد.آقا تقی  از آن بسته های سیاه به مادر لاله هم می دهد. مردهای زیادی به بالاخانه آقا تقی رفت  و آمد می کننند.

 

علی با دو برادر و سه خواهر و پدرو مادر شان در یکی از اتاقهای دیگر زندگی می کنند. برادر علی فقط دوسال از خودش بزرگتر است در مغازه کفاشی زیره می چسباند. دو تا خواهر علی که یکی هفده سال دارد و آن یکی ده سال با مادرشان در اتاقشان زیره کفش می چسبانند. از طرف اتاق آن ها همیشه بوی چسب می آید. مجتبی برادر کوچکشان که پنج  ساله است نمی توانست راه برود، با کمک خانمی که از بالای شهر آمده بود کفشی برایش خریدند که میله آهنی دارد. مجتبی می پوشد و راه می رود. قاطمه یکی دیگر از خواهرهای علی شش ساله است. صبح تا شب در حیاط است. گاهی هم در اتاق همسایه های دیگر اما علی خودش صبح ها مدرسه می رود  و بعدازظهرها تا ساعت پنج و شش در خیابانهای اطراف بازار واکس می زند. علی خیلی پسر خوبی است و همه نمره هاش هم  خوب است. من خیلی دوست دارم با او بازی کنم اما علی همیشه خسته است و زود خوابش می برد و وقتی هم که صدای گریه علی را از تاقشان می شنوم که محسن برادر بزرگترش او را می زند ناراحت می شوم.

 

نعمت حسینی همه نمره های کلاس چهارمش بیست بود و کارنامه اش همیشه پهلویش است  تا حالا به خیلی ها نشان داده. خودم دیدم. نعمت در یک مکانیکی شاگردی می کند. نعمت هرشب از دست برادرش کتک می خورد. نعمت با دو برادرش و پدر معتادشان در یک اتاق زندگی می کنند. خواهرشان هم با آنها بود و برایشان غذا می پخت. اما یک روز وقتی اتفاق بدی بالای پشت بام برای خواهرش افتاد مادرش آمد و او را با خودش برد.

 

امین آغا هم یک زن تنهاست  که در زیر زمین زندگی می کند. راستش را بخواهید من خیلی از امین آغا بدم می آید. امین آغا همیشه سیاه می پوشد. روسری اش هم همیشه روی چشم لوچش است. این کار او را ترسناکتر می کند. امین آغا با لباس سیاهش شبها که در حیاط راه می رود من فکرهای بد می کنم. امین آغا همیشه از صبح تا شب در امامزاده می نشیند و چادر سیاهش را دور صورتش می پیچد و منتظر می نشیند تا بلکه مسافری، خسته ای بیاید  نماز بخواند، استراحت کند و موقع رفتن هم پولی به او بدهد.

 

2 نوشته شده در  Mon 12 Nov 2007ساعت 9:27 PM  توسط پژمان   | 

روزگار غریبیست نازنین

چرا مي نويسم؟ ،  شايد بارها از خود پرسيده باشم . روزگاري كه مشق مي نوشتم ، مي نوشتم كه ‹‹خوش خط›› شوم. امروز چرا مي نويسم ؟، شايد براي خوش خط شدن ديگران ، اما نه خط نوشتاري كه ‹‹ خط مشي›› زندگي ! .

در جهاني كه شكاف شمال وجنوب (ثروت وفقر) هرروز گسترده تر مي شود ، چرا مي نويسم؟ . در جهاني كه روزنامه نگارش امپرياليسم را تنها ‹‹قدرت متراكم ليبرالي›› مي داند كه اسلحه برنميدارد بلكه ارزشهايش را با كتاب و سينما و تلويزيون  تبليغ مي كند(1). در جهاني كه ميليتاريسم و جنگ و جنايت و كودتا ابزار فرهنگي (كتاب و سينما و تلويزيون) تلقي مي شود به راستي چه نيازي به ‹‹نوشتن›› است ؟

چرا مي نويسم ؟ ، در جهان پسامدرني كه تنها يك امرمطلق وجود دارد: ‹‹ همه چيزنسبي است››. چه مي داني شايد بمب خوشه اي بالاي سرت پيام آور صلح ! باشد يا ابزاري فرهنگي براي تبليغ قدرت متراكم ليبرالي.

چرا مي نويسم ؟، درجهاني كه استثمارگران انسان ، آزادي را در زرورق پوشالي نئوليبراليسم به خورد ملتهاي دربند سرمايه مي دهند .

چرا مي نويسم؟ ، درجهاني كه سياستهاي تعديل (2) مناديان حقوق انسان تنها  نويد بخش شوربختي انسان است.

چرا مي نويسم ؟ ، درجهاني كه كودك كار در سطل زباله جنب بيلبورد سرمايه در پي لقمه ناني است و واژه ‹‹كارتن خواب›› وارد لغت نامه هايش شده است.

چرا مي نويسم ؟ درجهاني كه ‹‹غم نان›› و‹‹گرسنگي›› نويسنده اش را به واگذاري قلم وامي دارد و‹‹رندان را سيم دهند تا سنگ زنند›› (3) بر آنان كه به ‹‹فرهنگ بي چرا›› شوريدند .

چرا مي نويسم ؟ ،  در جهاني كه دروغ باورپذيرتر از حقيقت مسلم پنداشته مي شود و‹‹بربريت مدرن››(4) نامي است شايسته برآن .

در جهاني كه ‹‹دونان›› بهر دو‹‹ نان›› ، وجدان را به مسلخ مي برند ، در جهاني كه ‹‹ رذل آزار ناتوان را دوست مي دارد ،لئيم، پشيز را و بزدل، قدرت و پيروزي را››(5) چرا مي نويسم؟

در جهاني كه چه بسيار امورخنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گويي تماشاگر اموري براستي جدي و بسامانند ، چرا مي نويسم؟ .

آري ، چرا مي نويسم؟ ، در جهاني كه گفتمان ‹‹ بني آدم اعضاي يكديگرند›› جاي خود را به گفتمان ‹‹به من چه مربوطه !›› داده است و ‹‹سود›› ترجمان وجدان عصرماست  .

مي نويسم براي آنكه مي بينم هنوز براي نبرد و تلاش والا وارجمند، هدفها ونشانه هايي در پيش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر دروني مي گويدم تلاش كن ، نبرد كن . آنك هدف  و نشانه ، آنك دشمن درستي و راستي ، رادي و پاكنهادي .

مي نويسم تا نشان دهم كه اين‌ها آن نيست كه مي گويند و‹‹بايد›› باشد .

چه مايه از حقايق و زيبايي ها ، راستي ها و درستي ها ، غريب و آواره و بي پناه مانده اند . مي‌نويسم تا بدانند كه هنوز هستند كساني كه ياور حقيقت‌ها وزيبايي‌هاي جهانند.

مي نويسم تا ‹‹روشنايي را بر تيرگي چيره كنم ، تا دنيا را ازدندانهاي هلاكو ، از حكومت نظاميان ، از ديوانگي اوباشان رهايي بخشم . مي نويسم تا واژه را از تفتيش ، از بو كشيدن سگها وتيغ سانسور برهانم››(6)

مي نويسم، مي نويسم، مي نويسم  زيرا روياهايم را ازدست نداده ام. چرا كه نيروي درونم به من فرمان مي دهد كه روياهاي انسانيم كه ريشه در‹‹جوهر انسان›› دارد را بر زمين و تاريخي كه ايستاده ام فرياد كنم .

مي نويسم زيرا نيروي دورنم مرا مي گويد: ‹‹ بنويس ، حاشا كه باشي و ننويسي ونگويي››

مي نويسم زيرا مرا مي گويد: ‹‹ روياهاتو از دست نده ، واسه اين‌كه اگه روياهات ازدست برن ، زندگي عين بيابون برهوتي ميشه كه برفا توش يخ زده باشن . روياهاتو از دست نده ، واسه اين‌كه اگه روياهات بميرن زندگي عين مرغ بريده بالي ميشه كه ديگه پروازو خواب ببينه ›› .(7)

آري مي نويسم ، مي نويسم زيرا ‹‹ در روياي خود دنيايي را مي بينم كه هيچ انساني ، انسان ديگري را خوار نمي شمارد ، زمين از عشق و دوستي سرشار است و صلح و آرامش گذرگاه‌هايش را مي‌آرايد ، حسد جان را نمي گزد و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند ، آري چنين است دنياي روياي من !››.(8)

 

  پي نوشت:

1- مرتضي مرديها ، روزنامه اعتماد 11/ارديبهشت

2- سياستهاي ‹‹تعديل ساختاري›› بانك جهاني و صندوق بين المللي پول در رابطه با كاهش بودجه خدمات اجتماعي دولت و خصوصي سازي بهداشت وآموزش.

3-بر داركردن حسنك وزير تاريخ بيهقي

4- نام كتابي است از دكتر احمد سيف

5- احمد شاملو

6-نزار قباني

7- لنگستون هيوز

8- همان

 
2 نوشته شده در  Wed 24 Oct 2007ساعت 9:40 PM  توسط پژمان   | 

فقر چهره کریه بی عدالتی
گاه گاهی که در ذهن خود غوطه ور میشم به عمق جامعه و محیط پیرامونی خود کشیده میشم،سوالات و اما و اگرهای بی شمار در دنیای ذهنم صف آرایی میکنند.به غالب جامعه و اکثریت مردم که مینگرم میبینم یه محورمشترک دارند بنام فقر!

معمولا اینگونه است که محور و وجه مشترک هرچیزی بمعنی نقطه پیوند و نقطه ثقل و اتکاء آن چیز بحساب میآید، اما محور و وجه مشترکی که در بین محیط پیرامونی و غالب جامعه ام میبینم نه تنها مردم را بهم پیوند نمی دهد که عاملی شده برای جدایی و ویرانگری و نابودی آنها و جامعه، از خودم میپرسم فقر زاییده چیست که اینگونه ویرانگر و سوزاننده است؟ و هرکه را بخواهد به خاک سیاه میکشاند؟ و دوباره میپرسم: چرا؟!

چرا کشوریکه دارای سرمایه های سرشار طبیعی است باید از فقر ونداری رنجور باشد؟!چرا بجای اینکه مردم بانشاط  و توانمند باشند، به عناصری ضعیف،محزون و مایوس مبدل شده اند؟!

  این خواست و اراده از کجا نشات گرفته که اینگونه تار و پود بخش مهمی از جامعه بر اثر نداری و ضعف اقتصادی بی رمق و از هم گسیخته گشته است؟!

چرا باید کسانی تو این مملکت ِ مملو از ثروت و نعمت حتی برای تهیه نان شب با مرگ و هزاران خطر و مشکل دست و پنجه نرم کنند؟! و برخی آنقدر در ناز و نعمت غرقند که سردر گم در امور دنیوی خودند!!

چرا باید خانمی جوان برای تامین معاش ِ زندگی و پوشش خود و حتی خوراک فرزند دلبند خود  راهی ندارد جز اینکه به پست ترین حقارتها (تن فروشی) تن در دهد؟!{خانمهایی که در کلانشهرهایی چون تهران مثل دست فروشان کنار خیابانها با قیمتها و رنگ ولعابهای متفاوت بوفور یافت میشوند}... و پدری بخاطر اینکه دست خالی نزد زن و بچه خود بر نگردد باید در برابر هرکس و نامردی گردن خم کند و حتی مجبور به انجام خلاف،دزدی و پایمال نمودن حقوق دیگران شود؟! ...و گاهی هم به کسانی فکر میکنم که روزی خوب و پاک بودند؟ اما امروز دزدی میکنند! در تلاش برای لقمه نانی دزد و قاتل میشن. و نیز زنانی که در نبود همسری که در زندان است تن فروشی میکنه تا جلوی دیگران کم نیاره؟!

با خویش زمزمه میکنم: آیا اینان شایسته ترحم نیستند؟! چرا این بدبختها توی جامعه ما مجازات میشن ؟ حتی به اعدام و چوبه دار و سنگسار محکوم میشن در حالی که از سر اراده خود بدنبال چنین سر نوشتی نبودند؟!! در حالی که مفسدان واقعی در پناه ثروتی که از حلقوم همان فقرا بدست آوردند سرومرو گنده در این مملکت جولان میکنند؟!! و می پرسم: جامعه چرا اینقدر بی رحمه!؟ چرا عضو و وصله عفونت زده وفقر در انتظار چیست؟ بیمار خود را به جای مجازات مداوا نمیکنه؟ مگه در سمینارها و فیلمها و نوشته ها و داستانها همه نپذیرفته اند که :

بنی آدم اعضای یکدیگرند